تبليغاتX
سیب ِ سکوت

سیب ِ سکوت

 

همیشه تنها یک نفر کافیست برای ساختن یک دنیا، فقط باید همون یک نفر خودش باشه، خود خودش

و تو همانی برای من خود خودش...

 

مهربانم! به چه می اندیشی؟ من در این آشفته بازاری دنیا با توام

دستهایم را بگیر تا بدانی تا کجا همراه و همپا با توام

 

 

دل نوشت : " همیشه دل بستن زیباست اما زیباتر از آن دلدار شدن است،

                            بهت می بالم... "

نوشته شده در ساعت 18:55 توسط سایه|

 

چه بیقرارند واژه ها، روی زبانم سُر می خورند اما ثبت نمی شوند،

 شاید ترسیده اند از بس که قورتشون دادم ... !

 

 

بعد از مدتها بداهه ای از خودم تقدیمتان ...

 

بی تو مغرور شدم دست خودم نیست که نیست

از خودم دور شدم دست خودم نیست که نیست

باز، شاید دلم از این همه غم، ترسیده است

باز مجبور شدم دست خودم نیست که نیست

 

دل نوشت: " تمام خاطرات تو شبی از یاد می رود...

کاش آن شب تو هم  خاطره ام نباشی... "

نوشته شده در ساعت 13:11 توسط سایه|

 

نگاهم معنای انتظار را می داند، دیگر با چشمانم از عشق مگو که بیزارم از این همه نیرنگ و دروغ ...

هر که نداند تو که می دانی تا بینهایت عشق رفته ام اما...

دیگر حرفهایت را نمی شنوم که گوش هایم پر است از صداها و نجواهای بی دلیل

تمام کن، بس است.

 

دل نوشت : " تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن..."

نوشته شده در ساعت 11:14 توسط سایه|

 

 

شب مثل خستگی در چشم های منتظرم خانه کرده و نگاهم مبهوت مانده به هرچه که میان ما رخ نداده و تو دلگیر شدی...

و من، من غمگین از دلگیری تو، کاش بدانی که هرآنچه داشتم به نیم نگاهی به پای تو باخته ام و حالا گویی که سالهاست که تو را ندارم.

همیشه و هرروز منتظر بودم اما سکوت بود و سکوت...

کاش بدانی که سکوت در سینه ام همهمه دارد اما توان گفتن ندارم.

تمام حرفهایمان تلنبار شده و هیچ کس به روی خودش نمی آورد.

قرار بود بال و پر هم باشیم نه اینکه مجال پریدن را از هم بگیریم!

نه باور نمی کنم که به این سادگی از یاد برده ای آن همه شور و شوق را برای بودن، برای دیدن.

نه باور نمی کنم که دیگر به یاد نمی آوری آن همه زمزمه ی دلتنگی را.

نه باور نمی کنم که دیگر به خاطر نمی آوری فریاد مهربانی و همدلی هامان را.

بگو که این فقط کابوس خستگی ها و دغدغه هاست و هیچ چیز عوض نشده.

بیا و تاریکی را از میان چشمهایم کنار بزن تا این شب تیره و تاراز میان دفتر دوستی مان رخت بربندد

لبخند بزن تا تمام شود این همه کابوس و سردرگمی...

 

دل نوشت: " دلم گرفت از این همه بی حاصلی پس کجاست نوای آشنای دوست"

نوشته شده در ساعت 10:7 توسط سایه|

 

 

عشق هرچه باشد از درد دوری بهتر است

بیقرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام ، یعقوب یادم داده است

دلبرت وقتی کنارت نیست صبوری بهتر است

 

"حامد عسگری"

 

پی نوشت:" ویلون کوچه هام دنبال کی برم، چون بعد تو فقط فکر مقصرم"

 

نوشته شده در ساعت 10:11 توسط سایه|

 

از خواندنش لذت بردم شاید شما هم ...

 

شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـن
دلشکـسته‌ام اگـر نـمی‌پـرم قــبول کـن

ایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمت
جـا نـمی‌شود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن

گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را
از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن

در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمی‌کـشم
بیــش از آ‌نـچه خـواستی نـمی‌پـرم،‌ قـبول کن

قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمی‌خورد
گــاه نامه می‌بـرم می‌آورم،‌ قــبـول کــن

گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا
بـی‌تـو من نه عاشقم، نه شاعـرم،‌ قبول کن

آب …وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم
مـن نمی‌تـوانـم از تـو بـگذرم،‌ قـبول کن

"مهدی فرجی"

 

 

نوشته شده در ساعت 10:55 توسط سایه|

 

هنوز هم شبها طولانی و تاریکه

و چه بهونه گیر شده دل بی طاقت و بی پناه من،

هنوزم شبها ابریه و من، تنها، تنهای تنها، می بارم که یادم نره بی تو لبریز از اشکم

فقط همین شبه که با من مدارا می کنه تا دلم آروم بگیره...

 

دل نوشته: " چی شد که با گریه ی من شاد شد...؟! "

 

نوشته شده در ساعت 10:11 توسط سایه|

 

زیبا سلام...

 

 

یاد خاطراتی که با هم داشتیم...

ای کاش ...

 

دل نوشت: " زبونم از گفتن و نوشتن وا مانده...

 فقط اینکه دلتنگ همان روزهام و پریشون همان یکدل بودن ها"

نوشته شده در ساعت 10:25 توسط سایه|

 

همین که فرصتی باشه که با چشم تو پیدا شم...

 

نه نمی شود ... انگار نه انگار که من... که تو ...

هیچ وقت نشد که یک دل سیر برایت بگویم که چه بی تکرار و زود گذرند ثانیه های کنار تو بودن

کاش حالا که برایت می نویسم لحظه ای حس کنی تمام احساسی که پشت قاب چشمانم از تو پنهان

کردم تا نفهمی که می ترسم از...

برایت از اینجا، از این پایین می نویسم و به ستاره ها می سپارم

شاید که آنها پیغامم را به تو بسپارند به آن بالا...

 

نوشته شده در ساعت 14:33 توسط سایه|

 

 

هنوزم یاد تو هستم ، هنوزم با تو دلشادم

نه این روزا دلم خوش نیست، همش درگیر بارونم...

دلم طوفان پر درده، نگام دریای بی وقته...

*نه آشوبم نه آرومم، به حالم اعتباری نیست!

تو که باشی...؟!

نه ...

نمی خوام دیگه برگردی .

 

 

 

نوشته شده در ساعت 12:14 توسط سایه|


آخرين مطالب
» و عشق پنجره ای است به وسعت تمام دنیا...
» کاش می خواندی مرا تا دل به چشمانت دهم
» تمام عمر را برایت بی قرارم...
» تا شیشه ی دل به یادت دادم لغزید ز دست یاد و افتاد و شکست...
» بی تو مهتاب شىى ىاز از آن کوچه گذشتم...
» دیگر قبول کن دل مرا شکسته ای...
» من همه دنیاتم چی ازم می دونی ... ؟!
» دل بهونه گیرمو به گنبدت گره زدم...
» به بهونه ی تغییر قالب...
» یکی باید باشه ... تو رو برگردونه...

Design By : Pichak